در آزمایشگاه!
بخوان!
خواب تماشایی رودخانه،دریا را
از چشمهای ماهی غوطه ور
در محلول،
اسیدی،بازی،کم رنگ،پررنگ و...
آخرین قربانی در خانه!
اگر مشتی نمک کودکانه
در تنگ آب ریخته شود
آنگاه
ماهیها
با طعم دریا خواهند مرد...
فرشاد
تاریک میشوم که تو ای روشنای من!
صد آفتاب تازه بسازی برای من
آن وقت واژه واژه تو را بیت کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من
تا تو تلوتلوبخوری مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من-
-تا ملتفت شوی که کلانشهر بوق ها
دارد چقدر فاصله با روستای من
آنجا که دود میشود ارباب هر چه بود
«هست»ی که نیست!...میشود آیا؟!...خدای من!
بی سایه میشویم در آن ازدحام نور
«تو»محو میشود خود تو- مثل سایه- من
استخرها و بوی کلر گیج میشویم
دریایمان کجاست؟!...کجا؟ آشنای من!
دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که پابه پای من-
-میرقصدو جنون تورا دوره میکند
هوهوی باد تب زده و های های من
بگذار تا تمام شود حرف های هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من.....
فرشاد
اپیزود اول:
به کفش پاشنه دار سفید گارسونش
به عطر قهوه همراه بوی ادکلنش
نگاه کرد به گوشه کنار کافه پیر
شیکاگوی دهه بیست بود و آل کاپونش
کلافه بود به فنجان خالی اش زل زد
وبی علاقه چنگال زد به ژامبونش
تپانچه اش را برداشت، کافه خلوت بود
صدا نبود به جز ناله گرامافونش
صدا نبود به جز خواندن زنی در باد
میان لهجه دیوانه آکاردئونش
تپانچه را از روی شقیقه اش برداشت...
اپیزود دوم:
کتابهایش را چید توی کارتنش
نگاه کرد به گوشه ی کنار پانسیونش
کسل کننده ترین روز احتمالی بود:
فرانسه دهه شصت، بندر تولونش
شمرد تک تک از دست داده هایش را
نگاه کرد به سرتاسرکلکسیونش
صدای پرضربان تلویزیونش
آپارتمان بود و میزبانی مک لین
کنار حسرت امیدوار جک لمونش
نگاه کرد... و لیوان قرص را انداخت...
اپیزود سوم:
به میزو قوطی کنسرو نیمه سرد تنش
به جشن مورچه ها روی نان تافتونش
به دفتر خفه بی مجوزش:زل زد
به شعر زندگی، زندگی خراب کنش
هزارو سیصد و هشتاد و هفت، .....بود...؟
دوباره سردش شد، فکر خودنویسش بود
نگاه کرد به جیب لباس گرم کتش
نوشت برهمه شیشه ها:خداحافظ
وبعد خم شد از نرده های بالکونش
بدون توضیح از چشم آسمان افتاد...
فرشاد
روز نو که آمد
می پوشم لباس تازه ام را
وبر دو گوشم
دو شاخ زیتون می نهم
سلاحم را به انزوای انباری ته باغ می سپارم
تا همزاد غبار فراموشی گردد
وحتی بمیرد .
روز نو که آمد
کنج هر دیواری که سنگر است
یاس رازقی خواهم کاشت
وبر کناره ی خاکریزهای حوصله گل شب بو
تا عطر شب های نگهبانی بوی خون نباشد
روز نو گوش هایم را پر آواز قناری خواهم کرد
ودست در دست هرکس خواهم گذاشت
تا آغوشمان گرم تر از کوره های آدم سوزی
زندگی را فریاد کند
روز نو با همه سخن می گویم
با همه می خندم
وویلچر مجروحان از پا فتاده را
به لب حوض آبی شادمانی می کشم
روز نو بیاید
چه کارهای رنگینی خواهم داشت
چه لحظه های شیرینی
وچه خدای مهربانی را خواهم پرستید
اکنون اما
سنگینی تفنگ شانه هایم را تسخیر کرده است
وچشمانم جز رنگ ملتهب خون نمی شناسد
وگوش هایم جز صدای انفجار نمی شنود
من می جنگم
می جنگم برای رسیدن به آن روز نو
به گفتار نو و یک نگاه مهربان نو
وگرمایی که از دل هایمان ؛ زندگی را فریاد کند
زندگی را.... زندگی را....زندگی را...
پرده ي اول
هيولاي سربي وارد مي شود
كارد را به استخوان مي رساند
و كسی
در پشتِ
پرده ي دوم
هل مِن ناصرٍ مي خواند
دختري بي پرده با او حرف مي زند
برمي گردد
بدون قطره اي تاسف
كسي
در انتظارِ
پرده ي سوم
زوزه مي كشد
سه تارمي زند
و تمام شهر را
روی
پرده ي چهارم كوك مي كند
صدا همچنان ادامه دارد
بلند
بلندتر
تا
پرده ي پنجم
اسرافيل را بلرزاند
پرده ي ششم
«به چپ ، چپ»
جوخه ي اعدام به راست راست ثانيه را اعدام مي كند
پرده ي هفتم
بدون سلامي
باز ـ بسته مي شود
پرده ي هشتم
صدا ناي بيرون آمدن ندارد
تنها موسيقی ام
خش خش ناخن تاري است
كه بر صليبم مي كشند
پرده ي نهم
اِنا لله و اِنا . . .
فرشاد
دو چشمم کور شد از بس که مالیدم
و اندوه سیاهم را
به تنهایی جاری بر فضای خانه ساییدم
و نالیدم
دو چشمم کور شد آخر
نخواهم ماند دیگر
خیره بر دیوارهای خانه سر تا سر
که شاید روزی افتد سایه ات
بر شانه های در
تو رفتی لیک
بعد از رفتن تو
تاول عشقت به چشم من نشست
غرورم در لگد مال عبور تو شکست
امیدم سست شد
از من گسست
نگاهم مرد
وغم قلب علیلم را به تاراج سکوتش برد
و روحم خورد
دو چشمم کور شد آخر
نمی افتد دگر بر تو نگاه من
همان بهتر
نمی سوزد درون سینه آه من
همان بهتر
نمی ماند دگر هرگز
به راهت بر خم کوچه
دو چشمان سیاه من
همان بهتر
همان ...
بهتر ...
سیزدهمین انقلاب به روز شد !
اين نامه اي است ازمن
كه با نام تو آغاز ميشود
و آنكه نامه را بدست تو ميرساند
داناترين مرغان است
آه اي ملكه ي سرزمين روياها
اين شعر را
اين نامه را
از باران سنگ و صاعقه
از لحظه هاي منجنيق و آتش
و از راه شكافته ي نيل
گذرانده ام
و حالا
به نشاني تو ميفرستمش
با تمبري كه نقش آن
گلي است
حك شده بر غاري در سومر
كه هنوز
پروانه هاي گريخته از طوفان نوح
بر آن نشسته اند
اين شعر
آواز غمگيني است
از الگوي رودها و دره ها
از منقار بلبلي
كه به پيامبران مي آموزد
تكلم را
اين نامه اي است ازمن
از پرندگاني كه در گلويم مرده اند
پاكت را باز ميكني
و صداي مرا
از متن هاي خسته ي زبور و تورات
ميشنوي:
اين نامه اي است ازمن
كه با نام تو آغاز ميشود
فرشاد
وقتی دلیل اینهمه بودن به یکباره هجوم می آورد
بر لحظه های نم گرفته ام
دیگر بی دلیل نمی خندم
دیگر بی دلیل از آن لبخندهای همیشگی بر لبهایم نقش نمی بندد
می شوم آدمی دیگر
باورم نمی شود من نیز می توانم به گونه ای دیگر باشم
حتی برای لحظه ای
این روزها من عجیب تغییر کرده ام
نمی خندم
در افکار خود فرو می روم
حرف نمی زنم
بی صدا روبروی صفحه سفید می نشینم
و خود را رها می کنم در آن!
این روزها او هم توان هیچ کمکی ندارد
من مانده ام و من...
صدایم که می کنی ، می شنوم ، ولی توان پاسخ نیست
بهتر بگویم
حرفی نیست برای گفتن
چند وقتی می شود کلمه ها را هم به دور ریخته ام
باور کنی یا نه
من تنها نام خود را از یاد نبرده ام
دلم برایش می سوزد
وگرنه دلیلی نبود برای از یاد نبردن آن!
زندگیم را مثل آهنگ دوست داشتنیم گذاشته ام به تکرار
وقتی لحظه هایم تمام می شود از تو
باز شروع می شود از من.
فرشاد
من سراغ دريچه ای بارانی می روم که رو به افقی سبز گشوده می شود
به پيشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می رويد
من از سمت ستاره ها به پيشواز دختري خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گويد
من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد
و تنها آرزويش اين است که باورش کنند
و در پايان قصه ...
پشت تمام اين دريچه های خيس ،
يک افق به سمت پنجره تنهايی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاريخ:
پسري از جنس باران ...
خيس خيس ...
به ا نتظار دختري بود دستفروش...
که در خيابان تلخ تنهايی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من ثبت خواهم شد ،
"در تاريخ"
فرشاد
همه ی راه ها بسته است
من از بالای نرده ها می پرم
خواب هم از چشمانم می پرد
ترس عجیبی به جانم خزیده
مثل ماری زهرآگین
و آستینم قلقلکم میدهد
نه این درست نیست
ورم دست هایم آستین را فراری می دهد
کبود شده ام
تا بیمارستان راهی نیست
اما همه جا بن بست است
وعبا پوشانی که تفنگ را به قلبم نشانه رفته اند
نمیدانم فحش هارا به ضرب باطوم قورت دهم
یا از خیر بیمارستان بگذرم
توی همین بن بست گیر کرده ام
وقلبم پشت همین چراغ قرمز
هم نوا با طپش های چراغ می طپد
هنوز یک شلیک دیگر مانده است تا بایستد
نگهبان بیمارستان هم عبا پوشیده است
وبرایم دست تکان می دهد
قاضی عبا پوش هم پوزخند زنان ریشش را می خاراند
وبه پرونده من ناخنک می زد .
زهر مار دردش کمتر ازتحقيربود
این یکی را تجربه نکرده بودم
وگرنه به این همه بن بست برخورد نمی کردم
قاضی اما می دانست و چیزی نگفت
باید می فهمیدم رمال است
و دروغ می بافد
چشمان تیزش
بی حیایی را پخش می کرد و عربی می خواند
حدیث بود یا آیه نفهمیدم
دست هایم با دستبند التماس دعا داشتند که شاید کمی شل شوند
اما دریغ ...
رئیس داد گستری هم خندید و گفت
چرا گول خوردی دختر جان ؟!!...
ومن با انگشت لرزانم قاضی را نشان دادم
که دندان های کرم خورده اش را
یکسره نشانم میداد.
نمیدانم فریاد میزدم یا در دلم می گریستم
اما بلند بلند گفتم :
آخر قرارما این نبود
این نبود
این نبود !!!...
فرشاد

